مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

چرا با خودمون رو راست نیستیم؟

چند وقتیه به شدت حس میکنم لازمه با خودم رو راست باشم. در واقع هم با خودم و هم با دیگران. از قدیم میگفتن که آدم باید نه گفتن رو یاد بگیره... خوب باید بگم انگار هیچوقت نه گفتن رو درست یاد نگرفتم و این موضوع داره مرتب اوضاعم رو به هم می‌ریزه. 


اما ماجرا چیه؟ اینکه از پارسال که دوستم پوریا روی یه پروژه بین المللی بازی کار میکنه، مرتب به من می‌گفت که «ما اینهمه سال کار کردیم و پول نداشتیم، حالا که یه پروژه توش پول هست، تو چرا نمیای کار کنی؟!» 

راستش اون سال به شدت درگیر بودم. درواقع هم درگیر بودم هم افسرده. در نتیجه قبول نکردم و اون اصرار کرد. منم قبول کردم و در نهایت نرسیدم کار رو به موقع انجام بدم و در نتیجه حسابی احساس خجالت کردم پیشش. یه مدت هم قشنگ ارتباطمون کم رنگ شد. البته موضوع به همینجا ختم نشد. من ازش دلجویی کردم. ولی باز بهم گفت من توی کار تبلیغات کمکش کنم و نیرو بهش معرفی کنم. (راستش تو هر دوبار تو دلم بود که با کار واقعا اوکی نیستم و اولویت ذهنیم نیست) اینبار از زیر بار قضیه در رفتم و کمی خوشحال شدم که تونستم نه بگم. 

اما... 


ماجرا گذشت تا رسید به یه ماه پیش که دوباره با پوریا صحبت این شد که از اون موقع تا الان نتونسته دستیار خوب پیدا کنه، اینکه اون کارایی که چند ماه قبل قرار بود انجام بده هنوز عقبه و نتونسته نیروی کار خوب پیدا کنه. اینبار مصمم شدم کمک کنم. و واقعا هم تلاش کردم. بهترین شاگردی که داشتم رو به عنوان دستیار بهش معرفی کردم و برای تولید تریلر بازیش هم به همه پیام دادم و در نهایت نشد که نشد. بجز یه گروه که قبول کرد کار رو انجام بده و بعد زد زیرش یه جورایی همه از زیر کار در رفتن. من ولی تا امید نشدم. و گفتم حرف پوریا رو زمین نندازم(که اشتباهم همینجا بود. باید میگفتم که نمیشه) در نهایت با همکاری عماد، محمد و امیر که دانشجوی انیمیشن و سوپروایزر بودن، سعی کردیم کار رو پیش ببریم که کیفیت خیلی پسند پوریا نشد و پروژه کنسل شد. 


الان حس میکنم بهتر بود از اول قبول نمی‌کردم. یا حد اقل در حد مشورت و معرفی نگه میداشتم موضع خودم رو. 


حقیقتا که بودن تو موقعیت‌هایی که دلت باهاش نیست سخته. مخصوصا اگه ذهنت به اندازه من تا متمرکز و افسرده شده باشه. 


این یادداشت رو نوشتم که این موضوع یاد خودم بمونه که باید نه گفتن رو یاد بگیرم. وگرنه دردسر، بی‌اعتباری و عذاب وجدان همیشه دنبالم خواهد اومد. 

چهارمین ژوژمان دانشگاه شریعتی و گزارش دوسال و نیم فعالیت به عنوان مدرس دانشگاه

چشم به هم زدم و دیدم دو سال و نیم از اولین روزی که به پیشنهاد دکتر سپهر سراجی، تدریس در دانشگاه شریعتی رو شروع کردم گذشته. در این مدت تجربیات جالبی داشتم و متوجه شدم که کشور چه پتانسیل عظیمی در یادگیری و تغییر داره. حتما میپرسید چرا؟


قبلش کمی از تجربه خودم بگم تا به حرفم برسیم:

من که وارد جو دانشگاه دخترانه شریعتی شدم، همزمان بود با اعتراضات زن، زندگی، آزادی. و خوب همه ما در دوگانگی این بودیم که کلاس‌ها را تعطیل کنیم یا اینکه با آموزش بهتر به جنگ با نادانی(که به نظر من بلایی هست که به جون خیلی‌ها افتاده) بریم. من که از اول تابستان(یعنی سه ماه قبل از شروع ترم) به فکر ایجاد طرح درسی جدید برای درس «کاربرد موسیقی در انیمیشن» بودم، با دانشگاهی مواجه شدم که در دوران پسا کرونا و اعتراض است. هم تنش بسیار بالاست و هم سنت دانشگاهی خاصی در آنجا حس نمی‌شد. این بود که فکر کردم خوبه  طرح درس و خروجی کلاس رو طوری تنظیم کنم که به ژوژمانی ختم بشه که خروجی کار تمام گروه‌های دانشجویی که با من کلاس دارن رو در بربگیره  و به نوعی باعث بشه  دانشجویان از ورودی ‌های مختلف، با هم آشنا شده و تعامل بیشتری داشته باشند.


این تعامل بین دانشجویان خیلی موضوع جالبی هست. راستش در نگاه اول بدیهی به نظر میرسه ولی وقتی با دقت ببینید، متوجه میشید که برعکس خیلی از دانشگاههای هنری، ارتباط بین ورودی‌های مختلف انیمیشن دانشگاه شریعتی خیلی ناچیزه. دلیلش هم اینه که انگار هیچ رویداد یا برنامه ریزی خاصی برای این موضوع انجام نشده. و این در حالی هست که اساسا حس رقابت و گسترش خلاقیت در این سن و در این نوع رشته‌ها به واسطه دیدن آثار خود دانشجو‌ها و نقد کردن و نظر دادن بین اونها اتفاق میفته.


پس من با تمام قوا ایستادم که بتونیم ژوژمان با کیفیتی رو برگزار کنیم. در آغاز خیلی سخت بود. در واقع فهموندن  این موضوع که چرا برگزاری ژوژمان به صورت حضوری (که همونطور که گفتم باعث بشود دانشجو‌ها آثار همدیگر رو ببینند) مهمه، به خود دانشجوها سخت بود. همه عادت کرده بودن که خروجی ترمشونو برای مدرس مربوطه بفرستن و تمام! این مثلا شد ژوژمان! در حالی که ژوژمانها همیشه جذابترین بخش هر ترم هستند. اینکه شما و همگروهی هاتون یک ترم روی  سوژه مشترکی  کار بکنید و در نهایت بیایید و ببینید که گروه‌های دیگه  با همون  سوژه چه خلاقیتی به خرج دادن. اینکه اونها چطور مشکلاتشون رو حل کرده و چطور کار گروهی معناداری رو پیش بردن.


خلاصه که بعد از چهار ترم بالاخره این موضوع اتفاق افتاد و اولین دوره‌ای بود که تمام برنامه ریزی‌های ژوژمان توسط خود دانشجویان انجام شد. برای تمام گروه‌ها بروشور تهیه شد و هر گروه با امکانات خودش پذیرایی مختصری آماده کرد و در انتهای ژوژمان، یک ضیافت چای هم برپا شد.


من به شخصه بسیار لذت بردم و دیدن این همت گروهی و البته آثار جذابی که دانشجویانم ساخته بودند برای من حیرت آور بود. امیدوارم این تجربه برای اونها اتفاقات خوب بعدی رو رقم بزنه و در ذهنشون بمونه.


در پایان باید انتقادی بکنم از اساتیدی که جز به راحتی خودشون انگار به هیچ چیز دیگری فکر نکردن و بجای اینکه دانشجوها رو پرسشگر و مطالبه‌گر بار بیارن، تو ذهن بچه‌ها کردن که هر کاری رو باید به بی دردسر ترین شکل انجام داد. من با خودم فکر می‌کنم که حتی در دوران کرونا و شرایط آموزش آنلاین هم می‌شد ژوژمانی آنلاین، ولی جذاب برگزار کرد.


خیلی دوست دارم که بیشتر و بیشتر در این خصوص بنویسم. و حتما در آینه خواهم نوشت.

خرابکاری در کنار ساختن...

این روزا خیلی حس و حال عجیبی دارم. از طرفی دارم موفقیت‌هایی بدست میارم در یک سری از کارهایی که در چند ماه پیش راه انداختم(مثل پادکست انیماتیک یا تدریس در دانشگاه و مدرسه آواز. مدیریت ارکستر جوانان ایران و ...) و از طرفی دارم حسابی در کارهای قدیمی خرابکاری می‌کنم. مثلا ملا پروژه آهنگسازی انیمیشن مهتا(دوست مشترکمون با نیلوفر، همسرم) رو عملا بدجور به فنا دادم و حسابی ازم دلگیره. نمیدونم چرا انقدر تعادل ذهنیم داغون شده. ولی شاید واقعا نمیشه کلی کار رو با هم پیش برد. شاید باید روی همین کارهایی که توشون خوب هستم تمرکز کنم و فعلا سمت آهنگسازی فیلم نرم. واقعا دارم آسیب میزنم به خودم.

در کل زندگی من رو به جاهای جدیدی داره می‌بره. نمیدونم خوبه یا بد. ولی میدونم که از نوشتن و فعالیت در فضای مججازی بیشتر از هر زمان دیگه ای دارم لذت می‌برم. و امیدوارم که بتونم اونطوری که باید با خودم صادق باشم و اوضاع رو درست کنم.


از خیلی سال پیش که با پدیده وبلاگ نویسی به طور اتفاقی آشنا شدم می‌دونستم که احتمالا روزی می‌رسه که مخاطبینی نوشته‌های من رو خواهند خوند و این موضوع نمیتونه در حد یک وبلاگ(که حکم دفتر خاطرات رو برای من داره بیشتر تا بلاگ به معنی واقعیش!) بمونه.


به نظر میرسه که حالا وقت اون رسیده که باید به جنگ بزرگترین دشمن بشریت- یعنی تنبلی- برم. واقعا تنبل شدم. ولی یه حسی هم ته ذهنم هست که فکر می‌کنم موفق خواهم شد.


در پایان بگم که دلم برای دوران مدرسه تنگ شده. همون موقع هم آدمی بسیار بی‌نظم بودم و هیچوقت هم درست نشدم. شاید انقلاب بزرگ باید از درون من رخ بده. از نظم دادن به اتفاقات کوچک از خوشحال شدن از به موقع رسیدن سر قرار‌ها و کلاس. از درست انجام دادن وظایفم.

به هر حال زمان داره می‌گذره و باید چاره‌ای اندیشید.

ارادتمند!
هادی که هم از خودش شاکیه و هم خوشحال...

اواخر اولین ترم من به عنوان استاد دانشگاه

امروز 28 آذر ماه هست و در این نیمه شب، نیلوفر(همسر من) نزد خانواده پدری است و مادر من مهمان من است.
در اواخر اولین ترم دانشگاهی من به عنوان مدرس هستیم و من تجربه بسیار خوبی داشتم. فکر میکنم تدریس در دانشگاه تا سالها با من خواهد ماند و واقعا این کار را دوست دارم.

این ترم دانشگاه همراه بود با اعتصابات سراسری و عملا بیشتر زمان ترم آموزشی تعطیل شد اما با این حال، خروجی بدی نداشتیم:

در دانشگاه دخترانه دکتر شریعتی، موضوعات مربوط به موسیقی انیمیشن را تدریس کردم و در حال حاضر شاگردان مرتبا برای من آنالیز موسیقی انیمیشن های کوتاه می‌فرستند و کلاس های من به چهار گروه تقسیم شدند و درحال انجام پروژه هایشان بر اساس موسیقی و داستان های ایرانی هستند.
در دانشگاه علمی کاربردی هم دروس «فرم در موسیقی»،  «آهنگسازی»  و «کنترپوآن» را تا حدی که می‌شد پیش بردم و امیدوارم تا آخر ترم جمع بندی خوبی داشته باشیم.


همینطور گمان میکنم امروز یا فردا شاهنامه فردوسی را تمام خواهم کرد و حقیقتا یکی از پر بارترین کارهایی بوده که در این سال انجام داده ام.

همچنان با موضوعات مالی و درآمدی مشکل دارم و به تازگی کلاس های خصوصی را برقرار کرده ام. همینطور در حال ضبط ویدیو های آموزشی و تحلیلی هستم که به آنها امیدوارم.

کار نواختن کمانچه با سرعت کم ولی نسبتا مثبت در حال انجام است.

خدا را شکر می‌کنم. از زندگی فعلی ام راضی هستم و امیدوارم طبق برنامه، سال آینده به همراه نیلوفر خانوم در حال اپلای کردن باشیم.



پ.ن: این عکس را اولین روزی که به دانشگاه شریعتی رفتم گرفتم.

دو هفته مونده به عروسی و گرفتن عکس برای کارت عروسی

باورم نمیشه!

دو هفته تا مراسم عروسیم مونده و داریم کارت عروسی طراحی می‌کنیم(یا بهتره بگم پوستر).
هم خوشحالم برای آینده روبرو و هم بسیار امیدوارم که آینده تمام و کمال به من لبخند خواهد زد. و تقریبا برای همه چیز آماده هستم. تلخی ها و شیرینی هایی که انتظار من رو نیلوفر رو می‌کشن و من می‌دونم که از پس همشون بر میایم.


دیشب پیش پوریا شفیعی بودم و درباره آینده و مشکلات مالی و ... صحبت می‌کردیم. و حقیقت اینه که در زمونه و در مملکتی زندگی می‌کنیم که هیچ چیز درش معلوم نیست و من دل به این دریای پهناور زدم و امیدوارم به آینده.


پ.ن: این عکسی که می‌بینید رو در بالکنی که هانیه برای خونمون طراحی کرده گرفتیم و من به نیلوفر گفتم که این عکس رو در وبلاگ قرار می‌دم و الوعده وفا!

باشگاه و پایان سال تحصیلی

از امسال تصمیم گرفتم که خودم رو یک دانش آموز همیشگی تصور کنم که با آغاز و پایان هر سال تحصیلی برای من هم یک اتفاق آموزشی در کنجایش اون سال رخ بده.
و از اول مهر ماه، برنامه من تمرکز روی فعالیت های ورزشی، بازگشت به نواختن کمانچه و زبان آموزی بود.  گزارش خروجی این برنامه به این شرحه:

فعالیت های ورزشی:
شامل ارتقاع سطح پینگ پونگ من و گنجاندن  پینگ پونگ در برنامه روزانه، کمک گرفتن از مربی حرفه ای برای چند جلسه و تماشای منظم و با برنامه ویدیو های آموزشی و انگیزشی پینگ پونگ.
مرحله دوم فعالیت های ورزشی از یک سوم پایانی سال تحصیلی برای من اضافه کردن باشگاه بدنسازی بود که به لطف فرشاد-پسر خاله عزیزم- شروعی خوب و خوشایند و اصولی داشتم. که البته این برنامه در جریانه و گمون می‌کنم از ماه دوم تابستون برنامه جدیدی از فرشاد بگیرم و خلاصه به ساختن اندامی زیبا ادامه بدم.
و برگشتی خوب هم به کوهنوردی داشتم و امیدوارم همچنان ادامه داشته باشه.


فعالیت من برای بازگشت به کمانچه نوازی:
رفتن پیش استاد فردین میرزا حسینی(که یکی از اتفاقات خوب سال پیش من بود) و دنبال کردن آموزه های کمانچه به طوری که با کمک ایشون حرکات دست من رو اصلاح  و سپس روی تکنیک های خاص کمانچه، ردیف نوازی و انواع تکیه ها تمرکز کردیم.

فعالیت زبان آموزی:

آموختن کلمات جدید و دیدن ویدیو های پیشرفته انگلیسی. تقریبا هر روز یک ویدیو 20 دقیقه ای آموزشی دیدم.

چشم انداز:
امیدوارم که در ورزش ثابت قدم باشم و بعد ازماه دوم تابستان به باشگاه پینگ پونگ رفته و از مربی کمک بگیرم و ایشالا،  تا آخر سال تحصیلی آینده شاهد پیشرفت چشمگیر تری در سطح پینگ پونگم باشم. همچنین برنامه ی بدن سازی ادامه خواهد داشت و به عنوان مکملی بر فعالیت های ورزشی دیگه خواهد بود.
برنامه سال جدید شامل کوهنوردی حرفه ای تر هم هست و حد اقل صعود به خط الراس دنا و چند برنامه دیگر رو در دستور کار قرار می‌دم.

برنامه کمانچه با پیگیری بیشتر و اختصاص زمان بیشتر ادامه خواهد داشت. در سال جدید امیدوارم که حد اقل یک اجرا به عنوان نوازنده کمانچه داشته باشم. و البته امسال گسترش تکنیک آوازی هم جزو برنامه ها خواهد بود که در پستی جداگانه به اون هم می‌پردازم.

و در نهایت زبان:
امیدوارم که زبان آموزی به یک برنامه ثابت در تقویم امسال من بدل بشه.مخصوصا که علاوه بر دیدن ویدئو،  نیاز به تمرین و یادداشت برداری مستمر هم دارم. و انشاالله امسال در برنامه های گروهی گپ و گفت زبان بیشتر شرکت خواهم کردو احتمالا پیش معلم هم برم.


سال پیش رو بسیار مهم و سرنوشت ساز خواهد بود و من در سن 28 سالگی هنوز دانش آموزی آماده هستم!


پ.ن:  احتمالا امسال اسکیت هم خواهم خرید و یکی دیگه از علایق نوجوانی(و البته توانمندی های نوجوانی) را دنبال خواهم کرد.
برنامه هایی برای کلاس تکواندو هم دارم که هنوز نمیدونم برای امسال قابل اجرا هست یا نه.