X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
تاریخ : پنج‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1387 | 05:54 | نویسنده : هادی
سلام بر دوستان باز هم اومدم خوب این بار یک متن مفهومی داریم باد امد.ابر امد.خورشید در انسوی دیوار پنهان شد.دوستان رفتند و اسمان تیره به گریستن افتاد مردم تک به تک میرفتند و سایه ی خود را بر زمین به یاد گار می گزاشتند.حالا شهر کاملا خالیست سایه ها بی امید مانده اند.دیو سیاهی ها امد.سایه ها همه پیش رویش زانو زدند و کم کم چهره هایشان تغییر کرد .دیگر به سایه های انسانی شباهت نداشتند. مدرسه خالی بود و صدای کودکان در دل ان مینالید.سایه ها قلب خود را میشکافتند. زندگی مرده بود.زندگی مرده بود.اسمان چشمش را به زمین بست و زمین نابود شد سالها و سالها گزشت و اسمان چشم هایش را باز کرد دیگر تیرگی در دل زمین جای نداشت زمین تولدی دگر یافته بود. امید وارم فکرتون رو به کار بندازید و ته توی این داستان رو در بیارید همینجا از تمامی دوستان که به خودشون زحمت میدن و به وبلاگ صغیر ما سر میزنن تشکر میکنم و باید من رو ببخشن که نمیتونم به همه سر بزنم یه مسابقه هم ترتیب دادم:::::: کدام نویسنده را بیشتر دوست دارید؟جواب شل دن الن سیلور استاین ۲-کدام شاعر را بیشتر دوست دارید؟جواب سهراب سپهری ۳-کدام بازیگر را بیشتر دوست دارید؟ ... ... خوب منظور اینکه شما هز دو نفر دعوت میکنید که به چهار سوال جواب بده در مورد خودش البته سوالات نباید تکراری باشه و اون دو نفر هم به همین صورت و جایزه بزرگ ما برای بهتریت سوالات یک کامنت طلایی من از اقا مجید و سما ی عزیز دعوت میکنم بای بای