X
تبلیغات
نماشا
رایتل
تاریخ : سه‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1387 | 06:39 | نویسنده : هادی

سلام بر همه دوستان و اشنایان 

 

یک داستان کوچیک و ساده از خودم: 

 

                            افسون خاطرات به همین مناسبت

چه بود؟ چه بود که مرا به یاد کودکی می انداخت؟ شادی کودکی ام چگونه دو باره متولد شد؟ 

کسی چه میدانست.برف باریدن گرفت و زمین یک تکه بی رنگ شد.هنوز بویی خوش  

ان روزها زنده بود. همان روزه که کوتاه قد بودیم.همان روزها که دوا و دکتر را به لذت برف بازی 

با دست های برهنه فراموش میکردیم.چه زود گذشت.خیلی زود.و تنها چیزی که یادم میاید 

پنجره ای بود رو به غروبی غم انگیز که روی طاقچه ان زانوی غم بغل گرفته بودم و دقیقا امروزم را 

میدیدم.و حال صدای نازکی میشنوم . و این صداست که مرا به یاد ان دوران می انداخت. صدا از زیر برف ها بود.برف ها را کنار زدم و چیزی ندیدم.شاید که اشتباه کرده بودم.نه به هیچ وجه. این صدا صدای روحم بود. صدای خاطرات خاک گرفته در عمق وجودم و انجا بود که فهمیدم ناگهان چغدر زود دیر میشود!  

 

 

پیام اخلاقی:همیشه به یاد داشته باشید که چه دورانی را پشت سر گذاشته اید.و با این فکر 

زندگی خود را شیرین تر کنید 

 

به یاد ان روزها  

راستی ببخشید که وبلاگ خیلی شلوغ شده ولی چه میشه کرد دیگه 

توقسمت موبایل فقط سرچ کنید!!!

نظر هم بدین بد نیست 

 

عکس خودم