X
تبلیغات
نماشا
رایتل
تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1387 | 12:28 | نویسنده : هادی

سلام برهمه

امروز هم یکی دیگه از اطفاقات کوچک زندگی من


چند هفته به روز دانش اموز محوری مانده بود و کلاس ما نیاز به یه معلم ادبیات داشت

همانطور که قبلا هم عرض کردم. من یکی از عشاق ادبیات هستم و درسم هم خیلی خوبه.

خوب مبصر کلاس ما  که پر نفوض ترین دانش اموز مدرسه هم بود از من خواست که معلم

ادبیات بشم من هم که از خدا خواسته گفتم:"در خدمتیم" .

زمان سپری شد و روز ملی دانش اموز محوری فرا رسیدو کلاس من هم که خوشبختانه زنگ اخر بود

و من میتوانستم هی درس مورد نظرم روکه قرار بود تدریس کنم رو مطالعه کنم.این معلم ها هم 

که نامردی نمی کردن بعضی هاشون کلاسو میپیچوندن و بعضی هم میموندن و درس خودشونو میدادن.اما از شانس ما اینطوری نبود.من رفتم و تو دفتر معلما نشستم و یه چای و بیسکوئیتی

به رگ زدم. همون موقع بود که ناظم اعظم مدرسه(ناظم واقعی)اومد و گفت:"بچه ها این زنگ اخری

میرید یه پنج دقیقه اول کلاس رو عدای معلمارو در میارید و بعد میزارید معلما کار خودشونو بکنن.

مفهوم؟" من هم تو دلم گفتم"عمرا اگه بزارم".خلاصه اینکه مارو با لگد بیرون انداختن تا مثلا بریم

درس بدیم.من هم رفتم و خیلی با جذبه نشستم و دیدم هنوز چند تا از بچه ها دارن حرف میزنن.

چند بار روی میز کوبیدم و گفتم :"بچه ها لطف کنن یه زنگ ساکت باشن تا ما درس بدیم"و همه ساکت شدن. همین موقع بود که معلم اومد."برپا" همه پاشدن و معلم مثل این ارتشی ها از جلوی همه رد شد و اومد پیش من منم با اون دست دادم. گفت: مثل اینکه امروز قراره شما معلم ما باشید". من هم گفتم:اگه رخصتی باشه بله.بعد معلمه رفت و اخر کلاس نشست من هم زبان نتخ را باز کردم و برنامه های خودم رو اعلام کردم.و از یکی از بچه ها خواستم درس رو بخونه.من هم چون خیلی فعال بودم معنی همه کلمه ها و شعر هارو نوشته بودم وعلاوه بر اون توضیحات و مطالب تکمیلی بیشتری هم از خارج کتاب داشتم.رسیدیم به یه شعر در متن که من هم معنیش رو نوشته بودم ولی دیدم معلم تو کلاسه و چه بهتر که اون معنی بکنه.چشمتون روز بد نبینه

همین که گفتم "میشه شعر رو معنی کنید لطفا" معلمه مثل گرگا که برای طعمه کمین کردن پرید و رشته کلام رو از دست من گرفت و ول هم نکرد.حالا من هی میخام معنی کنم نمیزاره که.هی اون میخوند و میگفت و معنی میکرد من هم ساکت نشسته بود و سر تکون میدادم.(اقا زایه بازی بودا)

بالاخره زنگ خورد و معلمه داشت میرفت که من بهش گفتم:"استاد ببخشید جای شما رو قصب کردیم" اون هم با خنده گفت خواهش میکنم.همه پچه ها هم اومدن رفتن و خندیدن و گفتن:"واقعا خسته نباشی"و من باز هم تنها موندم.

نتیجه:سهم من بودن در تنهایی است و نه تنها بودن!!!


خوب این بود امید وارم صبور بودید و مطالعه کردید.

لینک عکس کروات ها هم اصلاح شد.

منتظر نظراتتون هستم.