X
تبلیغات
نماشا
رایتل
تاریخ : جمعه 21 بهمن‌ماه سال 1390 | 06:38 | نویسنده : هادی

امروز ۲۱ بهمن. 

رفته بودم آزمون قلمچی که چشمتون روز بد نبینه همین که نشستم و ازمون شرو شد 

یهو کار واجب منو گرفت(دستشویی).حالا ما هم (تقریبا)بچه زرنگ ، دو هفته درس خوندیم 

نمیشه که بی خیال شیم از ازمون.پس رفت و رفت تا دفترچه عمومی رو با سختی زیاد!تموم کردم.حالا رستم شجاع، قلم به دست از خوان اول گذشته وارد خوان دوم میشه و دیوی درونش در خروش! 

دفتر چه رو باز کردم: 

درک عمومی هنر 

درک عمومی ریاضی فیزیک 

.... 

.... 

........خلاقیت موسیقی............خواص مواد.دینگ دینگ!! 

تموم شد . 

ولی نه! 

حالا بعدش باید برگردم تستای ریاضی رو که وقت گیرن بزنم ولی در مغزم صدای تیک تاک میشنوم: 

             تیک  تاک ... تیک تاک.....تیک......... 

 "اینبار بیخیال.باید به رفع حاجتت برسی" 

پا شدم برگه رو دادم و در رو که باز کردم دیدم پشتیبانم پشت در داره با پشتیبانای دیگه حرف میزنه. 

-چرا اینقدر زود؟

من(خیلی خونسرد):اجالتا امرون یه کار عجله ای دارم. 

 

د بدو به سمت مقر! 

 ......................... 

 "اخیش رهایی یافتم!" 

 

بعدش به همراه یکی از بچه ها بیرون مدرسه زدیم به صحبت که پشتیبانم بیخبر از همه جا اومد ما رو دید و یهتمل فکر کرد آزمونو پیچوندم ، پس با نیشخندی بر لب گفت: 

        شما کار داشتی دیگه..... 

و رفت. 

حالا دارم میرم پیشش تا این قضیه رو بهش بگم. 

فعلا.