از دیروز، تصمیم گرفتم برای ژرف اندیشیدن در حیطه آهنگسازی، و نوعی که من دوست دارم آهنگسازی کنم، شروع کنم به نوشتن وقایع روزانه. و چقدر کلید گمشدهای شده این موضوع نوشتن و مکتوب فکر کردن.

عکس یادگاری از پاتوق جویندگان موسیقی در تاریخ ۸ خرداد ۱۴۰۴ در جمعی از دوستان و یارانی بهتر از برگ درخت...
از دو سه روز پیش شروع میکنم. از سه شنبه که فرصت شد بعد از چند سال امین شریفی رو ببینم، با هم صحبت کنیم و خوشحالم که بعد از سالها، دو روز و نصفی رو با هم گذروندیم و من امین رو هم به عنوان هنرمند و هم به عنوان آدمی مدرن که بلندپروازی های جالبی داره، تونستم بدون هیچ پوشش یا نقابی ببینم. در بین صحبتها و پرسه زدنمون، متوجه شدم که چقدر زیبایی شناسی و جهان بینیمون متفاوته. و اینکه هر چی که باشه امین در این سالها کلی تجربه در موسیقی به دست آورده و کارهای هیجان انگیزی کرده. اون به من گفت که به هر حال ما آهنگسازیم و این چیزیه که یاد گرفتیم و باید ساخت.
با امین موافقم. هرچند که باید اعتراف کنم بسیار آهنگساز بدی بودم تمام این سالها. (اصلا قصدم این نیست که خودم رو تخریب کنم.)
بعد از کلی گپی که روز بعدش یعنی چهارشنبه با امین در حال رانندگی به خانه علیرضا مشایخی و برگشت از اون زدیم، من فهمیدم که باید بسیار به آدمها و مدل استدلال و چیزی که میخوان بگن فکر کنم.
روز بعد یعنی پنج شنبه، پاتوق جویندگان موسیقی برقرار بود و ما میزبان فرهاد پوپل بودیم. این پاتوق با خداحافظی من با امین همراه بود و البته شوق نشستن پای صحبت یک دوست آهنگساز متفاوت که جای خودش رو در دنیای شلوغ امروز پیدا کرده، بی نظیر بود. همشاگردیهای قدیمی هم اومده بودن: حسن رحیمی، سجاد پور قناد و البته خود من... منی که همش فکر میکردم چرا سبک زندگیم رو جوری تغییر نمیدم که نشستن پای کار آهنگسازی، جزئی از زندگی هر هفتم باشه؟
صحبت اون شب با سجاد، حسن و فرهاد من رو به این فکر انداخت که شاید وقتش باشه که در ادامه مسیر پاتوق و پادکستی که دارم میسازم(که به زودی درباره اون هم خواهم نوشت) کنسرتهایی در هر بازه ماهانه یا دوماه برگزار کنیم برای اجرای آثار خودمون و البته شنیدن موسیقی خوب. واقعا لازمه.
روز جمعه با حال کمی مشاجره با نیلوفر شروع شد. کلاس اولم رو از دست دادم و البته در سایر کلاسها عملکرد خوبی داشتم. در طی روز چندین بار فکر کردم که باید کلی قطعه آموزشی برای هنرستانیها و هنرجوها نوشته بشه. همینطور به حرفهای دکتر وطن پرست فکر میکردم که چقدر یادگیری اصول گفتگو برای هر ارتباطی مهمه. باید بیشتر یادش بگیرم. یقین دارم که خود این موضوع، کیفیت زندگی من رو در همه ابعاد بالاتر میبره.
شنبه طبق روال چند هفته قبل تا ظهر درگیر برنامه ریزی، شنیدن موسیقی بتهوون در کارـآفیس خودم در حین صبحانه، مخابره کردن پیامهای محبتآمیز به دوستان و البته تفکر حول این موضوع مهم بود که «من چه جور آهنگسازی میخوام بشم؟»
البته موضوع برگزاری کنسرت رو با دوستان خوبم که پاتوق رو میگردونن خیلی زود مطرح کردم.
القصه که رفتم خرید و برگشتم خونه. بخشی از پادکستم رو ضبط کردم و چون میدونستم نمیرسم که شب منتشر کنمش، بخش ابتداییش رو به عنوان تیزر منتشر کردم.
شب جلسه کتابخوانی داشتیم... آیشمن در اورشلیم، نوشته هانا آرنت. بحث خوبی بود. بیشتر از تحلیل آدمها از نوع استدلال و حرفاشون خوشم اومد تا محتوای چیزایی که میگفتن. خوشحالم که این ماه رسیدم کتاب مربوطه رو تا حد خوبی بخونم. امیدوارم ماه بعد هم اوضاع کتاب خوندنم بهتر شده باشه و هم اوضاعم در صرف وقت برای آهنگسازی.
شب هم طبق معمول دیر خوابیدم.
یکشنبه که با برنامه کوهنوردی ثابتمون شروع شد. خیلی هم خوش گذشت چون عباس عموم هم اومده بود. بعدش که اومدم خونه اولین کاری که کردم این بود که اسپاتیفای رو نصب کردم. میخوام منسجم تر آلبوم موسیقی بشنوم. چکامه که یکی از شاگردان سلفژ من هست، یک قطعه خیلی کوتاه برای کلارینت(و احتمالا پیانو) نوشته بود. خودم سر زوق اومدم. هرچند هنوز کار موسیقی انیمیشنی که سفارش من هست رو پشت گوش انداختم، در خلال صحبت با چکامه، حس کردم در برخورد با آهنگسازی هم خیلی شفاهی دارم عمل میکنم و تصمیم گرفتم بیشتر و بیشتر بنویسم. یعنی به شیوههای سنتی ساخت موسیقی از دوره، ویوالدی به بعد برگردم.
پایان اولین وقایع نگاری، ساعت ۱۱ و بیست و پنج دقیقه یکشنبه، یازدهم خرداد ۱۴۰۴.