این روزا خیلی درگیرم.
دارم به امتحان عملی موسیقی نزدیک میشم و یه خورده هم نگرانم.
بگذریم.نشستم برسی کردم و دیدم که من تا حالا کلا قاطی باقالیا بودم!البته منظورم یه قشر جامعه است و اونم اینه که:هیچی بلد نیستی ولی فکر میکنی استادی!
به خودم این روزا میگم: بشین سر جات!
و یه چیز دیگه:
سنم داره میرسه به بیست ولی مطمعن نیستم که واقعا بزرگ شده باشم!
شاید خیلییای دیگه هم همینجور باشن.ولی خیلی جالب نیست.
بچه تر که بودم یه بار یه مقاله درباره مصر باستان و اینکه فراعنه چه آدمای ظالمی بودن!و اینکه همش از مردم کار زورکی میکشیدن!و اینکه خودشون پی خوش گذرونی بودن! و خلاصه اینکه همش کارای بد بد میکردن... خوندم
بعدش فکر کردم که....
این ملت مصر هم چه بی بخار بوده ها!خوب اگه همه ی اون برده ها و (آدم خوبا) دیگه برای فرعون کار نمیکردن... و اینکه همشون با هم قیام میکردن که دیگه زور فرعون و دار و دستش بهشون نمیرسید!
بعد از سالها...حالا که فکر میکنم میبینم که...
کاشکی به همون سادگی بود! البته مصر بعد از چهار پنج هزار سال بی ستمگر شد(البته شاید!)ولی این مملکت ما ... الانش شبیه شده به مصر باستان و همه هم زورگو رو می پذیرن و به این راحتی ها هم نمیشه رفت قیام کرد!
پس برام روشن شد که ماجرا به همین راحتی ها نیست!
بالاخره تصمیم گرفتم برم!
نه رفتن برای فرار از اینجا!ایران رو دوست دارم.اما باید رفت و دید که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
یک دو سالی که اینجا خواهم بود رو باید حسابی قدرشو بدونم.تا چند سال دیگه کم کمک رخت سفر بر ببندیم و بریم یه جایی که شاید بذرمون تو خاک آزادی پا بگیره!
پ ن:عجب آرمانی صحبت کردما!

یه چند وقت نبودم و دوباره برگشتم.یه دفتر گزاشتم کنار که هر لحظه چیز مناسبی برا وبلاگ زد به سرم توش بنویسم.مثل همین نوشته پایین که در محل ذکر شده تو خودش نوشته شده.
یه ساعت اونجا بودم که...
...دیگه باید برم.
همین موقع یه دختر و پسر از پشتم رد شدن که منم یه لحظه صورت پسررو دیدم که اونم یه لحظه زل(؟)زد به من...یه زره جلو رفتن ،دختره یه چیزی در گوش پسره گفت.بعد پسر برگشت و بدون رو در بایسی و با اون لحن لومپنش گفت:
- داداش میشه از اینجا پاشی ما بشینیم؟!؟!
بعدم رفتن عند همونجای من نشستن.
خلاصه .ما که رفتیم ولی دیدم صد رحمت به خودما!حد اقل میتونم تنهایی یه جای خوب پیدا کنم!
امروز نشستم ساعت 2 ظهر تا 6 عصر یه قطعه کوتاه نوشتم و بعد هم با نرم افزار نت نویسی تنظیمش کردم برای 6 تا ساز که یه تمرینی کرده باشم و بالاخره این قطعه 30 ثانیه ای در آمد!
البته که موسیقی ساده بچه هاست ولی از ساخته شدنش انقدر خوشحال شدم که بال در آوردم!
اسمش زرافه است. میتونید اینجا دانلودش کنید.
![]()
چند هفته پیش بود که صبح جمعه پاشدم چایی رو به راه کردم که بردارم و بزنم به کوه...خلاصه رفتیم کوه و اومدیم پایین و به اطفاق مادر نشستیم که چاییمون رو بخوریم.فلاسک رو در آوردم و داشتم میریختم که یه آقایی با لبخند عریض و لهجه ترکی و بی هیچ سلام و علیکی اومد که:
آقا اینجا که چایی میدن چرا خودت آوردی؟
منم که کل مرامم به اینه که آدم باید کاراشو خودش انجام بده و چایی و خرت و پرتاشو ببره بالا ، بیاره پایین تا حال کنه، گفتم که:
آخه این مزش فرق داره.
اونم دوباره با همون صدای باحالش گفت که:
ینی دارچینیه؟
منم گفتم که:
نه ولی خونگی یه.
که دیگه هیچی نگفت و منم یه قلوپ از چایی خوردم و بله!دیدم که چاییه انقدر غلیظ(؟)شده که زهره مهلکه.بعد از من مامانمم خورد و اونم گفت که این زهر چیه ورداشتی آوردی و منم گفتم که این چاییه رو تازه خریدیم نمیدونستم چقدر باید بریزم...که آقای خوش لهجه که احتمالا اون قسمت زهر قضیه رو نشنیده بوده دوباره پرید وسط که :
چاییش ایرانیهیا خارجی ؟
گفتم نمیدونم والا.
گفت:خوب مارکش چیه دو غزاله یا محمود؟
که گفتم بازه.اونم با باز ،پرنده شکاری اشتباه گرفت و فکر کرد شوخی میکنم.بعد منم اون حس شرٌم گل کرد و گفتم میخای امتحان کنی؟اونم از خدا خواسته گفت:آره بریز ببینیم چیه اون چاییت...که وقتی خورد گفت:
اوه اوه اینو که نمیشه خورد.منم گفتم:
گفتم که این مزش فرق داره!
اونم گفت آره چه جورم ...
بعدش هم یارو رفت از چایی صلواتی ریخت رو چایی ما و خورد و رفت.ولی من با لجبازی کل لیوانمو خوردم و سی ثانیه بعدش از یه طرف سیستم عصبیم ریخت به هم ، از یه طرفم حالت تهوع و ...که در آخر با مامان رفتیم چند تا توت چیدیم و خوردیم تا حالم جا اومد.
نکته اخلاقی:هرگز این آزمایش را خودتان انجام ندهید!
این هم من درهاله نور!