مرغ مهاجر

مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...
مرغ مهاجر

مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

آه ! ای بی نظیر خوب !

آه ! 

ای بی نظیر خوب! 

چه گریزان شده ام . 

از خویشتن و کجاست شکوه رویایی که پروردم و هیچش نشانم نیست : کور سو یادی و حسرتی. 

کجاست آن سمت که بروم و دست در دستت ،آسوده باشم از همه چیز و زندگی،سر عقل آمده باشد که گویی سودای پریشانی دارد این روزها و تا کی می ماند اینچنین بیقرار... نمیدانم. 

و زندگی زندگی زندگی... 

به کجا ها  که میتواند ببرد این زندگی! 

- می گوید : به کجا میروی ؟ 

- می گویم: رو یای بزرگی دارم در سر. 

- میگوید : چه کرده ای ؟ 

- هیچ.. 

  میخندد زندگی.هیچ هیچ هیچ جز سوزی و حسرتی . 

و سرگردانی پیش رو. 

چرا گم شده ام ؟ 

و چیست سرّ این سودای سرگردانی؟ 

کجاست جای رسیدن؟ هیچ نشان هست که بی راه است این یا به سمتی میرود این سامان.... 

میگوید : چرا تنها مانده ای؟ 

- فکر می کنم ،   چیزی نیست پشت این تنهایی. گویی به دامی آمده ام و هیچم نجات گر نیست. 

آه ! 

ای بی نظیر خوب ! 

چه پریشان شده ام.

سخنان عتیق

باز آمدم به وبلاگی که جز خودم آنرا خواننده ای نیست.

زندگی من این روز ها خیلی با نشیب و فراز همراه نیست و چشم به راه نشانه هایی هستم که راهی نشانم بدهند برای تازه شدن.

      چند ماه پیش شروع کردم به آشنایی با آدمهای جدید و از همه مهمتر با (او) و چند ماه تلاش و امیدم همگی رفت به باد! و (او) دست دوستی به ما را پس زد من شدم پرپر!. و الان دل کنده از آن نفر باز میگردم به دنبال کسی که بشود شاد تر بود در کنارش.


      این روز ها آدم های خوب کمتری میبینم.اینکه تعریفم از خوب چه باشد بماند اما فقط اگر به قول سعدی: بنی آدم اعضای یک دیگرند و اینکه : چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار و در نهایت نتیجه بگیریم که : تو کز مهنت دیگران بی غمی ‏‏ نشاید که نامت نهند آدمی؛

 هیچ عجیب نیست که فکر کنم این روز ها آدم کم شده! و بدتر اینکه خودم هم جزعی از همین ناخلف مردمانم.

   اینکه آدم های اطراف اول از همه دردت را بفهمند و از مهنتت غمدار شوند و احیانا بی قرار و آماده کمک به تو ؛ کم نعمتی نیست و به ظاهر این روزها هیچش خبر نیست.

به هر حال باید دید چه میشود و تلاش کرد که آدم بود.

گزارشی ازاحوال این روزها

سریع توضیح میدم:

یکی اینکه از بعد از عید همه چیز عوض شد و من مسیر خودم رو به طور عجیبی روشن دیدم.

دوم اینکه داستانی احساسی شروع شد و من درگیرش شدم  و امروز همه چیز بیرحمانه دود شد و رفت هوا.

و اینکه الان حسم اصلا خوب نیست.

سه فروردین 93

اول سال نو مبارک . امیدوارم همه روزگار خوبی رو سپری کنن و سال پر باری رو پیش رو داشته باشن.


این روزا دو مسئله خیلی ذهنم رو مشغول کرده: اولی حاصل ضرب آدم هاست.منظورم اینه که چه جالبه که آدم های مختلف که به خودی خود شخصیتی دارن برای خودشون ، در کنار یه آدم دیگه یه موقعیت جدید پیدا میکنن ، انگار بینشون انرژی های تازه ای به وجود میاد که میتونن یه سری کار های جدید بکنن که به هیچ وجه  قبلا انجام نمیدادن و  من اسمش رو میزارم حاصل ضرب آدم ها که میتونه خوب یا بد باشه.


دومین مسئله : مسئولیت...

یک واژه بسیار بزرگ و با هزار تا معنا که این روزها زیاد متهم میشم که اصلا آدم مسئولی نیستم.البته کاملا حق میدم به خانوادم برای این انتقاد و فکر میکنم زمانش رسیده که مسئولانه تر رفتار کنم.اما این که معیار های مسئول بودن دقیقا چیه یه مقدار برام جای ابهام داره و از اون چیزایی هستش که باید حسابی روش حساس بشم تا خوب حسش کنم.

Hope

خوشحالم.(چه جمله کوتاه و عجیبی)

دانشگاه یه خوبی بزرگ داره و اونم اینه که خیلی چیز ها رو برای آدم روشن میکنه.حد اقل برای من یه جور آینه است.که نشونت میده راست راستی کی هستی..در کنار این، راه و رسم جدیدی هم در روابط انسانی به آدم یاد میده.


    خوشحالم که بالاخره فهمیدم داستان زندگی تو دنیای آدم بزرگ ها چیه.از این که میتونم با قواعد جدید بازی کنم و شانس برنده شدن دارم.و میدونم موفقیتم در آینده بی برو برگرد به تلاش امروزم وابستس.

از این خوشحالم که تونستم با آدم های تازه دوست بشم و ببینم تو سرشون چی میگذره.

و در نهایت از این خوشحالم که کمتر حس تنها بودن میکنم.


هوای تازه

به نظر میاد یه کلید مهم برای خیلی از مشکلاتم رو پیدا کردم : سخت کوشی. و گمونم برای اولین بار در عمرم داره کارام با این سیستم نتیجه میده.

تا چند هفته دیگه دوباره میام و توضیح میدم که آیا چیزی واقعا جلو رفته یا نه.اما در هر حال تلاش کردن و موفق نشدن خیلی بهتر از اصلا تلاش نکردنه!