خیلی وقته میخواستم اینو بنویسم ولی هی میگفتم نه.ولی باید گفت:
احساس میکنم یه چیز بی خاصیتم تو هوا.نه حسی نه خاطره ای نه غمی نه شادی ای!
نه عکس العملی مثبت نه منفی.
نه حرفمو کسی گوش میده نه حرف دیگرانو میفهمم.
احساس میکنم گم شدم.
احساس میکنم یه دستگاهی شدم شامل ۲ تا چشم و بدون مغز و قلب!
یعنی نه احساس خوشی میکنم نه اندوه.
فعلا هیچ ایده ای ندارم!
وسلام
برای پست قبلی-عشق ما-از مجمود درویش،نظری از لیلا خانم احمدی دریافت کردم که یحتمل یکی دیگه از شعر های درویش هستش که خیلی خوشم اومد گفتم بزارمش به عنوان پست جدید!
چرا که نه!
و ای عشق، ای که عشقش می نامند
تو کیستی که هوا را شکنجه می کنی
و زنی را در سی سالگیش به جنون می کشانی
و مرا پاسدار مرمری می سازی که آسمان از گامهایش جاری است؟
چه نام داری ای عشق، چیست آن نام دوردست که در پس پلکهایم آویخته است
و چیست نام آن سرزمینی که در گامهای زنی خیمه زده است
تا بهشتی باشد برای گریستن.
و تو کیستی ، بانوی من ای عشق، تا فرمانبردارت باشیم
و از قربانیانت گردیم؟
تو را چندان می ستایم تا بر کف دستانم واپسین فرشته ات بینم.
ترجمه ی محمدرضا ترکی

مرسی از لیلا
م ه م
.jpg)
عشق ما این است که
دست یکدیگر را بفشاریم
و گام برداریم.
و چون گرسنه شویم
نان مان را قسمت کنیم...
و در شبهای سرد،بر مژگان خود
و اشعاری که بر خورشید می گردند
تو را گرم کنم!!
محمود درویش
از مجموعه رویا و کابوس اشعار شعرای معاصر عرب
ترجمه دکتر عبد الحسین فرزاد
سلام
چند وقت پیش خواب دیدم منو امین(دوستم)داشتیم با سیاوش قمیشی تو خیابونای لس آنجلس پیاده روی میکردیم.ما هی میرفتیم اینور و اونور و ویترین مغازه ها رو پس و پیش میکردیم، سیاوشم با همون پالتوی بلند و قیافه جالب و با یک لبخند بر لب و دستان تو جیب و هد ستی بر گوش دنبال ما می اومد.رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه مغازه نون فانتزی فروشی.رفتی داخل از هر چیزی یه خورده خریدیم و جالب که وقتی نظر سیاوشو میپرسیدیم ، در همون حال که آهنگ گوش میداد لبخند میزد و به نشانه تعیید ما سر تکون میداد(مثل اینکه با بابات رفتی شیرینی فروشی)و شیرینی به دست اومدیم بیرون و هرکی یه گاز از پیراشکیش میزد و لبخند زنان رفتیم و رفتیم و این خواب تمام شد!
گفتم اینو بنویسم،خوب آدم خوابشو از خاننده مورد علاقش تو وبش ننویسه ، چی بنویسه؟؟؟
فعلا

سلام
داشتم تو آرشیو وبم می گشتم که به یه داستان کوتاه بر خوردم که سه شنبه، 1 مرداد
سال 87 نوشته بودم و دیدم که جه خوب که بازم تکرارش کنم:
مرثیه باران
<<<یادم هست.همه آن چیزهایی که در زیر باران اطفاق افتاده بود.همگی جمع بودیم.
چه لذتی داشت دور آتش نشستن با لباس های خیس.مادرم میگفت باران را
بیشتر دوست داری یا آتش را؟جوابم این بود :پدر را.مادر خندید و رفت . بعد از خنده اش
دیدم که اسمان نگاهش ابریست.چند وقتی پدر را ندیده بود. باریدن گرفت.چشمانم
را بستم. چند قطره ی آب را روی صورتم حس کردم.چند لحظه بعد آتش
خاموش شد.حال فهمیدم که آسمان دارد چون مادرم میگرید.چندلحضه ای گذشت مادرم را
دیدم . مرا در آغوش فشرد.لحضه ای بعد جماعتی را دیدم با یک تابوت به دست.آسمان
برسرشان می نالید . حالا فهمیدم که پدر کجاست.>>>
اینم یه طراحی خطی از خودم:

فعلا...
سلام
یکی از شعرای جدیدمو امروز میزارم:
قصه
لاله ای ترد و سبک اهل هوا آبادی
دختری آمد و برداشت گلُ با شادی
چون که او خوی به آزادی داشت
گلُ در باد رها کرد و بگفت :آزادی!
گل بچرخید و به ناگاه جوانمردی شد،
دست آن نیک پریزاد ملک را بوسید،
و به محبوبه گل رویش گفت:
منم آن لاله خوشبو که بدان دلشادی.
فعلا