مرغ مهاجر

مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...
مرغ مهاجر

مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

الا ای باد شبگیری...

چه خبری مهم‌تر از دلبستن و دل دادگی . 


که بعد از دورانی سخت با دختری آشنا شدم که مرا بیاد افسانه ها می اندازد... چه خوشحالم که او هم حس خوبی به من داشت و هر دو با هم  قدم در مسیر تازه ای در زندگی گزاشتیم. 


او بسیار زیبا لبخند میزند و آرامشش  طوفان مرا آرام می‌کند! 

این شروع تازه را جشن باید گرفت و بهار بهترین زمان بود برای این آشنایی ... 

و با اینکه خیلی سریع اتفاق افتاد ( نسبتا البته ) بسیار با او احساس راحتی می‌کنم .

________


‌پ . ن : 

وقتی پیشنهادم رو قبول کرد اولش باورم نشد! گفتم به طور واضح بهم بگه نظرش رو که او هم گفت : 

من پیشنهاد شما رو قبول می‌کنم ! 

پ . ن ۲: ای نیلوفر ! بزرگواری و این مهربانی تو فراموش من نمیشه و قدرش رو خواهم دونست...

جمع بندی یک دهه از زندگی من

در اواخر فروردین هستیم و ۱۰ سال از ورود من به دنیای هنر گذشته و من باید دست آورد های خودم رو جمع بندی کنم. 


برای اولین بار به طور قاطع میتونم بگم که بسی خوشحالم از زندگی. با تمام تب و تاب ها خوشحالم از انتخاب این مسیر و در نقطه ای از زندگی ایستادم که هم مواجه هستم با تصمیمات بزرگ برای ادامه زندگی و هم باید نتیجه گیری و آسیب شناسی داشته باشم از ۱۰ سال پیش.


این ده سال شامل سال آخر دبیرستان، ورود به هنرستان، یک سال پشت کنکور و ۶ سال تحصیل من در رشته آهنگسازی میشه...


از نظر حرفه ای پستی ها و بلندی های زیادی سر راه من بود و حاصل اون تاسیس و برگزاری اولین دوره جشنواره موسیقی صبا، ساختن چندین قطعه در بافت های مختلف موسیقی، مطالعه تاریخ و زیبایی شناسی هنر و مدیریت، 

تجربه دو سال تدریس به طور مداوم، تاسیس و مدیریت ارکستر باربد برای دو اجرا، خواندن در گروه کر شهر تهران و چندین اجرای دانشجویی و حرفه ای با ارکستر سمفونیک تهران، شاگردی چندین نفر از اساتید موسیقی و پیدا کردن دوستان فعال در این رشته. در کنار اون تجربه سخنرانی در نشست پژوهشی اپرا به عنوان پدیده ای اجتماعی و مدیریت روابط عمومی هفتمین دوره نوشتار ها و وبسایت های موسیقی در اینترنت. 

از بعد درآمد زایی هم پروژه استودیو چلستا که در واقع آهنگسازی مشترک بین من و مهران بدخشان بوده برای انیمیشن ‌ و فیلم رو هم مدیریت کردم که تا این لحظه چندین سفارش دولتی یا خصوصی داشتیم. 


سر جمع، به گمانم بد نیست. 

اما حقیقتا برای ده سال آینده انتظارات بسیار زیادی از خودم دارم.

_____________

‌پ . ن : به طور معجزه آسایی  با یکی از دوستان بسیار مهم زندگیم از دوره راهنمایی که همون پیام آژیر هست مجددا تجدید میثاق کردیم :)

کنسلی کنسرت ،یاد الهه و دوران گذر

در حالی این یاد داشت رو مینویسم که چند روزی است از مریضی خانه نشین شدم و رسیتال مجموعه آثارم هم به علت آماده نبودن کار ها کنسل و به ترم آینده موکول شد. 

جا داره از سیاوش گودرزی عزیز، این دوست خیلی خوب من در حدود ۸ ماه گذشته تشکر و قدر دانی کنم که بسیار در این مدت به بنده کمک کرد. البته در این وبلاگ کمتر از او سخن گفته ام.


به هر حال شرایط و دوران خوبی نیست. دقیقا یکسال شده که الهه رفته، و پوریا رمضانیان هم قصد داره از ادامه تحصیل و دبیری جشنواره صبا انصراف بده. 

دوشنبه گذشته به اتفاق بعضی اساتید سابق آموزشگاه باربد، از آموزشگاه نامبرده شکایت کردیم و شرایط خانه و خانواده هم نا پایدار تر از همیشه.

با اینحال، امروز چند دقیقه ای به خوشی های قدیمی فکر کردم و کمی آرام شدم. هرچند که از نا توانی خودم در کسب و کار و آینده نا معلوم بسیار نگرانم.اما خوشی هایی بسیار ساده هنوز هستند که دلم خوش باشد. اینکه آدم های خوبی هنوز آن بیرون هستند و چند نفری از دوستان که به عشقشان بشود یک کار هایی کرد.

از اینها  گذشته کمی دلم هوای عشق و عاشقی هم کرد. هر چند هنوز برایم خیلی غم انگیز و نا باورانه است که الهه رفته. دروغ چرا، او را بی نهایت دوست داشتم و دارم.  اما چه سود... کمی یاد خاطرات اوایل آشنایی مان افتادم ۵ سال پیش. و همان حس ها را داشتم انگار.برای اولین بار در این یک سال سعی کردم گریه نکنم، خاطرات خوب را مرور کردم و از خدا تشکر کردم بابت اینکه فرصت عاشق شدن و تجربه های خوب را داشتم. و ارزشش را داشت.ما نامزد کردیم اما به هر حال گویا قرار نبود که بشود...

امیدوارم  حالش خوب باشد و مثل همیشه خوشحال باشد و بازیگوش. خدا می داند چقدر دوست داشتم می توانستم و حرف میزدم با او. ولی او نمیخواهد و نمی شود.شاید نامه ای بنویسم .نمیدانم.من را خوب می شناخت و می دانست که فراموشش نمیکنم.همیشه با خودم فکر میکردم که او با ارزش ترین چیزی است که بدستش آوردم و واقعا هم بود. هرچند همیشه خودش می گفت که مرا تا همیشه دوست خواهد داشت اما من جایی در سرنوشتم میدیدم که او قرار است برود و آن دقایق جادویی که بی پایان می نمودند روزی به آخر میرسند.

ما تلاشمان را کردیم 

و ارزشش را داشت.

او به نظر این را باور کرده و  ادامه داده. من انگار باور نکردم و ادامه دادم.

______________________

پ.ن: الهه عزیز: من همیشه تو را بیاد خواهم داشت و ممنون محبتت خواهم بود.هر دو اشتباه کردیم و دیگر نمی خواهم فکر کنم مقصر کداممان بود.ما همدیگر را دوست داشتیم و این تجربه فراموش شدنی نیست.

دوستدار همیشگی

هادی

دومین اجرای ارکستر باربَد و هزار سودا

فردا دومین اجرای ارکستر باربد به سرپرستی و مدیریت داخلی من ، در سومین دوره فستیوال موسیقی معاصر تهران خواهد بود.


خوشحالم از اینکه ایده ای که برای تشکیل ارکستر داشتم عملی شده و البته تجربه هایی بدست آوردم باز هم در کار های اجرایی و شوق مفید بودن دارم .
اما صحبتی که امروز با بعضی از دوستانم در دانشگاه داشتم بسیار بسیار دلسردم کرد . یعنی آنها معتقد هستند که ارکستر ما مشکلات بنیادی داره و اصلا کیفیت کار خوب نیست و نباید برای اجرا می رفت. و البته به من هم گفتند که کاری که می کنی هیچ سودی نداره و عملا داریم یک خروار موسیقی آشغال تحویل مردم میدیم و آبرو ریزیه . 
نمیدونم چی بگم . شاید مثل جشنواره صبا دوستانمون مدتی بعد از اجرا و دور شدن از موضوع به اهمیتی که کار من داشته پی ببرن. شاید هم واقعا حق با اون هاست و من روی موضوع کیفیت حساسیت ندارم . 


به هر حال توضیحات خودم رو اینجا می نویسم :
اول اینکه بنده در انتخاب قطعات و نحوه تمرین دخالت نداشتم . یعنی اگر قطعه ای اجرایی نیست یا باید حذف بشه اساسا وظیفه مایستر و رهبر هست که این رو بگن.من کاری جز این باید بکنم که مجوز بگیرم ، جای تمرین جور کنم ، نوازنده ها رو هماهنگ کنم ، قرار داد ببندم و ... 
فکر میکنم برای اولین بار در زندگیم کار خودم رو درست انجام دادم . اما خوب ادمی هستم که بیشترین پتانسیل نقد پراکنی و نشونه رفتن رو برای دوستان دارم . 
دلم یکم خوش بود امروز که فردا اجرا داریم که اون هم پرید. 
چه کنم ، هادی و همه سودا هاش که در هر شرایطی باید کار کنه و آخرش همه نا راضی باشن. . .

پوریا 25 ساله شد

دیشب جشن تولد پوریا شفیعی با حجم زیادی از احساسات دوستانه من ، سبحان و امین ( نه امین دوست من ! که یک امین دیگه که دوست مشترک من و پوریاست) و البته در حالت بسیار پسرانه و خر بازانه در بالای کوه برگزار شد !

و او با کلی امید و آرزو پا به 25 سالگی گذاشت . البته روز پر خاطره و سرشار از تجربیات جدید بود . هرچند هر دو حس کردیم که چقدر پیر شدیم :/ اما حس عاقل تر بودن هم کردیم خوشبختانه و البته تجربیات جدیدی هم داشتیم :) که به خودی خود ارزشمند بود . جای دوستان عزیزمون امین شریفی و رامبد مقیمی بسیار خالی . 

بهانه های جدید و همینطور دلسردی ها...

در کوه بودم و فکر میکردم به اتفاقاتی که این اواخر افتاده برام .

- نامزدم ول کرد و رفت _اون هم وسط کلی استرس کاری که داشتم_

- کنسرتم که با کلی زحمت اسپانسر و ... براش پیدا شده بود و تمرین کرده بودیم و قرار بود برای اولین بار به عنوان رهبر ارکستر برم رو صحنه کنسل شد.

- یکی از بهترین دوستانم که همکار هم هستیم در جریان اعتراضات دستگیر شد و 2 ماهی زندان بود

...

اما با خودم فکر کردم زندگیه دیگه ... با کلی چیز های خوب و بد . اشتباهات ما و گذشت هامون . خوشحالی هامون و دردهامون.

و برای اولین بار بود که از بلا ها و مشکلات خوشحال بودم .!


پ.ن: در همون کوه که بودم حسابی حس جوون بودن کردم و لذت بردم ازش . همین طور حس پسر بودن که توضیحش سخته ولی خوشحال کنندست خلاصه.

پ.ن2: خیلی ساده ام (و اگر همکاری و همفکری امین-دوستم- نبود احتمالا در جهل مرکب ابدالدهر میموندم...

پ.ن3: خانم ها ی محترم ! شما خیلی مهم ، عزیز و با شخصیت هستید . لطفا  ارزش خودتون رو بدونید . و  درباره آقایون زود قضاوت نکنید...آدم باشید خلاصه...(اخیرا بسیار بد با من برخورد شده ! ولی  آدم درک میکنه که دیگران اشتباه میکنن و خودش و مشکل رو پاک نمیکنه و به فال نیک میگیره)