مرغ مهاجر

مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...
مرغ مهاجر

مرغ مهاجر

زندگی حسی غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

دل چه شاد می شود

آن زمان کآدمیان دل به دلدار دهند

می زند شعله خورشید به هر دشت و دمن

گل به رخسار جهان خنده زند رقص کنان

و از این میمنت نو ، دل چه شاد می شود 

...

پی نوشت : تقدیم به  : ا . ع که ماند و هست

پی نوشت پی نوشت : دوستی داشتم از دوستان ایام قدیم . چه حیف که دوستش دارم و دیگر پیدا نیست . جانم سوختی ! به : م . ق . ز

سومین پی نوشت : با خودم حال میکنم که هنوز وبلاک مینویسم . این روزا کمتر میبینم کسی بنویسه . و یه مساله دیگه اینکه همه دوستایی که اونموقع ها باهم وبلاگ بازی میکردیم ( یعنی مینوشتیم و میخوندیم ) دیگه وبلاگاشون نیست و این تاسف انگیزه . انگار فقط من باز مانده آن آدم های نادان بوده ام ...


توازن

توازن برقرار کردن بین ابعاد مختلف زندگی خیلی سخته .  

امروز رسما پدرم بهم گفت .که واقعا برات نگرانم و اینکه تو باید به جای اینکه 10 ساعت بری کوه فکر کنی که جامعه از یه جوون 21 ساله چه انتظاری داره . 

 

     خودمم ناراحتم . و خوب راستش من کلا 1 نصفه روز از هفتم رو برنامه ریختم برای رمنس و یه نصفه روز مطالعه ی آزاد و الباقی یا دانشگاهم یا دنبال بازار یابی و یا کارای خودم .  

نمیتونم هم همیشه بگم که 5 شنبه ها با دوستم میرم بیرون . امروز هم کوه بودیم با هم . 

 

واقعا دوست دارم که مسئول باشم اما یه کوچولو بدم نمیاد جوونی هم بکنم . با دوستام بیرون برم و درس هم بخونم و کار هم بکنم . و راستش تلوزیون و سریال هم نمی بینم . 

 

اما شاید هم حق با پدرمه و باید بیشتر تلاشم رو بزارم روی پیشرفت .و حرف مفت نزنم .به هر حال تجربه ایشون بیشتره . 

 

به روز بودن ( یا نبودن )

" جا موندن از زمانه کلا چیز عجیبیه !  

خوب به عنوان یه جوون، آدم چرا باید با چیزای هم عصر خودش  که تازه گل کردن و همه میشناسن بیگانه باشه ؟ " 

 

این گفت و گوی من با خودمه که این روزا زیاد هم پیش میاد . 

حقیقتی هستش که من همیشه ازش فرار میکنم و اونم اینه که آدم باید فرزند زمانه خودش باشه که خوب  فهمیده بشه

شخصا اعتراف میکنم که با تکنولوژی خیلی راحت نیستم و همینطور با لایف استایل جدید و خیلی چیزایی که مد میشن ! 

با فیس بوک و شبکه های اجتماعی هم خوب نیستم ( شاید به همین خاطرم هست که هنوز وبلاگ نویسی میکنم که گویی منقرض شده اصلا !)  

ولی خوب ، به قول یه کسی (!) : آدم باید فرزند زمانه خودش باشد و این خیلی سخته

 

راه حل :  امروزی باش ، به شیوه خودت . 

  تا ببینیم خلاقیت مارا به کجا ها ببرد ! 

 

هری پاتر

خوب بعد از این همه وقت یاد هری پاتر افتادم و جادویی که نسل ما رو دنبال خودش کشید و البته نمیدونم الان هم مثل زمان ما کشش داره برای بچه ها یا نه . درست به یاد دارم که کلاس چهارم دبستان بودم که ما قسمت اول هری پاتر رو ( هری پاتر و سنگ جادو) در تلوزیون دیدیم و همون زمان فهمیدیم که کتاباش هم هست . همون شب رفتیم و با پدرم و خواهرم کتاب چهارم رو خریدیم ( هری پاتر و جام آتش) که اویلین کتابی شد که من در زندگیم خوندم . و باعث شد که کمکم همه کتاب های هری پاتر رو بخونیم و صبر کردیم تا کتاب اخر که همین چند سال پیش اومد بیرون .و البته ما رو وارد دنیل=ای کتاب خوندن هم کرد.  

     فکر نمیکنم بچه های الان اون تب رو داشته باشن . اصلا تب ندارن به ظاهر و چه حیف . کاش میشد هر نسلی کودکی و نوجوونیش رو با یه همچین چیزی موندگار میکرد . من که به شخصه حتما این مجموعه رو برای بچه خودم خواهم خرید و تشویقش خواهم کرد به خواندن .  

 

 

چیز دیگه ای که به ذهنم میرسه اینه که چه حیف که ما این تب کتاب های مجموعه ای خوندن رو ادامه ندادیم و از سود بی شمارش لذت نبردیم... و کم کم چه بی تخیل زندگی میکنیم(حد اقل خودم) 

 

خوب فکر میکنم به عنوان یه نقطه تحرک برای خودم هم که شده یا دوباره شروع کنم هری پاتر رو بخونم و یا اینکه یه مجموعه (شاید برای بزرگنر ها ) رو . و اینکه قول بدم به خودم که همیشه زندگیم همراه با کتاب باشه و این جادو !

حس خوب ، حس بد

امروز برای من روز عجیبی بود. 

صبح رفتم پی کار و بار و داشتم از کنار یه شهر بازی مخروبه شهرمون رد می شدم که چشمم به یه چیز عجیب خورد : 

یه نقاشی روی دیوار که اول به نظر میومد یه نقاشی بچه گانه است روی دیوار بعد که خوب نگاه کردم  دیدم که یه پیام جهانی داره میده و اصلا به نظرم اومد که شاید یه نقاش خیابونی کشیده باشدش:  

 و شب با دوستان خوبم رفتیم بیرون و رانندگی کردم تا 2 شب.و خدا این دوستان رو از ما نگیره. 

- پی نوشت : دلدار ساعاتی بعد از پست قبلی که نوشتم بازگشت. 

- پی نوشت پی نوشت : امروز برای دلدار کادویی گرفتم و رفتم به دیدنش. خیلی خیلی سرد برخورد کرد و یه جورایی فکر کردم اضافی ام . و نمیدانم کار به کجا می کشد.

دوستی ، تفاهم ، جدایی ، آشتی(با ؟)

و این است زندگی. 

گاهی یادم می افتد که چه دورم از خط خویش.و چه کارها که رویایش را دیده و عشقی به آن ورزیده بودم و هیچ انجام ندادم که ندادم ! و چه سستی ها و چه گسست ها. 

 

حتما میگویید چه ربطی دارد این حرف ها به دوستی و تفاهم و جدایی و آشتی . خوب ماجرای ما این است که دوستی آمد، همان (او)-که پیشتر نیامده بود-و چندی بودیم با هم و امروز نمیدانم که چه می شود فردا! 

دلهره دارم از جدایی و امیدوارم به آشتی .


 

دیگر اینکه دلگیرم از شعار های تکراری و عملی نشده ام . 

مدام خودم را سست تر حس میکنم.یعنی حس پیری و ناتوانی دارم در این ایام شباب ! و اینکه عمیق زندگی نمیکنم هیچ !  

میگویم : کجاست شور و شعف که تکانی بدهد به این دیوانه !   

و اینکه چه کوچک شده ام و تو خالی خدایا! 

و نمیتوانم پرواز کنم.... 

و ممکن است هیچوقت نتوانم. 

اما امیدوارم که بشود . 

متوقف نخواهم شد.   

 

پی نوشت : دوست عزیزم ،  همیشه بیاد داشته باش که در دلم هستی.هیچ گاه دوستانم را - چه آنها که رفتند و چه آنها که ماندند- را فراموش نمیکنم و نکرده ام .  

پی نوشت پی نوشت : خدای عزیز ، چرا زندگی واقعی شبیه خیال پردازی های کودکی هایم نیست ؟ 

آخرین پی نوشت : کاش  در کوهای آلپ زندگی میکردم !!!(؟)(این را گفتم که سخن ختم به خیر شود !)

  

قهرمان بازنده ها ! 

هادی