آن زمان کآدمیان دل به دلدار دهند
می زند شعله خورشید به هر دشت و دمن
گل به رخسار جهان خنده زند رقص کنان
و از این میمنت نو ، دل چه شاد می شود
...

پی نوشت : تقدیم به : ا . ع که ماند و هست
پی نوشت پی نوشت : دوستی داشتم از دوستان ایام قدیم . چه حیف که دوستش دارم و دیگر پیدا نیست . جانم سوختی ! به : م . ق . ز
سومین پی نوشت : با خودم حال میکنم که هنوز وبلاک مینویسم . این روزا کمتر میبینم کسی بنویسه . و یه مساله دیگه اینکه همه دوستایی که اونموقع ها باهم وبلاگ بازی میکردیم ( یعنی مینوشتیم و میخوندیم ) دیگه وبلاگاشون نیست و این تاسف انگیزه . انگار فقط من باز مانده آن آدم های نادان بوده ام ...
توازن برقرار کردن بین ابعاد مختلف زندگی خیلی سخته .
امروز رسما پدرم بهم گفت .که واقعا برات نگرانم و اینکه تو باید به جای اینکه 10 ساعت بری کوه فکر کنی که جامعه از یه جوون 21 ساله چه انتظاری داره .
خودمم ناراحتم . و خوب راستش من کلا 1 نصفه روز از هفتم رو برنامه ریختم برای رمنس و یه نصفه روز مطالعه ی آزاد و الباقی یا دانشگاهم یا دنبال بازار یابی و یا کارای خودم .
نمیتونم هم همیشه بگم که 5 شنبه ها با دوستم میرم بیرون . امروز هم کوه بودیم با هم .
واقعا دوست دارم که مسئول باشم اما یه کوچولو بدم نمیاد جوونی هم بکنم . با دوستام بیرون برم و درس هم بخونم و کار هم بکنم . و راستش تلوزیون و سریال هم نمی بینم .
اما شاید هم حق با پدرمه و باید بیشتر تلاشم رو بزارم روی پیشرفت .و حرف مفت نزنم .به هر حال تجربه ایشون بیشتره .
" جا موندن از زمانه کلا چیز عجیبیه !
خوب به عنوان یه جوون، آدم چرا باید با چیزای هم عصر خودش که تازه گل کردن و همه میشناسن بیگانه باشه ؟ "
این گفت و گوی من با خودمه که این روزا زیاد هم پیش میاد .
حقیقتی هستش که من همیشه ازش فرار میکنم و اونم اینه که آدم باید فرزند زمانه خودش باشه که خوب فهمیده بشه .
شخصا اعتراف میکنم که با تکنولوژی خیلی راحت نیستم و همینطور با لایف استایل جدید و خیلی چیزایی که مد میشن !
با فیس بوک و شبکه های اجتماعی هم خوب نیستم ( شاید به همین خاطرم هست که هنوز وبلاگ نویسی میکنم که گویی منقرض شده اصلا !)
ولی خوب ، به قول یه کسی (!) : آدم باید فرزند زمانه خودش باشد و این خیلی سخته .
راه حل : امروزی باش ، به شیوه خودت .
تا ببینیم خلاقیت مارا به کجا ها ببرد !

خوب بعد از این همه وقت یاد هری پاتر افتادم و جادویی که نسل ما رو دنبال خودش کشید و البته نمیدونم الان هم مثل زمان ما کشش داره برای بچه ها یا نه . درست به یاد دارم که کلاس چهارم دبستان بودم که ما قسمت اول هری پاتر رو ( هری پاتر و سنگ جادو) در تلوزیون دیدیم و همون زمان فهمیدیم که کتاباش هم هست . همون شب رفتیم و با پدرم و خواهرم کتاب چهارم رو خریدیم ( هری پاتر و جام آتش) که اویلین کتابی شد که من در زندگیم خوندم . و باعث شد که کمکم همه کتاب های هری پاتر رو بخونیم و صبر کردیم تا کتاب اخر که همین چند سال پیش اومد بیرون .و البته ما رو وارد دنیل=ای کتاب خوندن هم کرد.
فکر نمیکنم بچه های الان اون تب رو داشته باشن . اصلا تب ندارن به ظاهر و چه حیف . کاش میشد هر نسلی کودکی و نوجوونیش رو با یه همچین چیزی موندگار میکرد . من که به شخصه حتما این مجموعه رو برای بچه خودم خواهم خرید و تشویقش خواهم کرد به خواندن .
![]()
چیز دیگه ای که به ذهنم میرسه اینه که چه حیف که ما این تب کتاب های مجموعه ای خوندن رو ادامه ندادیم و از سود بی شمارش لذت نبردیم... و کم کم چه بی تخیل زندگی میکنیم(حد اقل خودم)
خوب فکر میکنم به عنوان یه نقطه تحرک برای خودم هم که شده یا دوباره شروع کنم هری پاتر رو بخونم و یا اینکه یه مجموعه (شاید برای بزرگنر ها ) رو . و اینکه قول بدم به خودم که همیشه زندگیم همراه با کتاب باشه و این جادو !
امروز برای من روز عجیبی بود.
صبح رفتم پی کار و بار و داشتم از کنار یه شهر بازی مخروبه شهرمون رد می شدم که چشمم به یه چیز عجیب خورد :
یه نقاشی روی دیوار که اول به نظر میومد یه نقاشی بچه گانه است روی دیوار بعد که خوب نگاه کردم دیدم که یه پیام جهانی داره میده و اصلا به نظرم اومد که شاید یه نقاش خیابونی کشیده باشدش:
و شب با دوستان خوبم رفتیم بیرون و رانندگی کردم تا 2 شب.و خدا این دوستان رو از ما نگیره.
- پی نوشت : دلدار ساعاتی بعد از پست قبلی که نوشتم بازگشت.
- پی نوشت پی نوشت : امروز برای دلدار کادویی گرفتم و رفتم به دیدنش. خیلی خیلی سرد برخورد کرد و یه جورایی فکر کردم اضافی ام . و نمیدانم کار به کجا می کشد.
و این است زندگی.
گاهی یادم می افتد که چه دورم از خط خویش.و چه کارها که رویایش را دیده و عشقی به آن ورزیده بودم و هیچ انجام ندادم که ندادم ! و چه سستی ها و چه گسست ها.
حتما میگویید چه ربطی دارد این حرف ها به دوستی و تفاهم و جدایی و آشتی . خوب ماجرای ما این است که دوستی آمد، همان (او)-که پیشتر نیامده بود-و چندی بودیم با هم و امروز نمیدانم که چه می شود فردا!
دلهره دارم از جدایی و امیدوارم به آشتی .
دیگر اینکه دلگیرم از شعار های تکراری و عملی نشده ام .
مدام خودم را سست تر حس میکنم.یعنی حس پیری و ناتوانی دارم در این ایام شباب ! و اینکه عمیق زندگی نمیکنم هیچ !
میگویم : کجاست شور و شعف که تکانی بدهد به این دیوانه !
و اینکه چه کوچک شده ام و تو خالی خدایا!
و نمیتوانم پرواز کنم....
و ممکن است هیچوقت نتوانم.
اما امیدوارم که بشود .
متوقف نخواهم شد.

پی نوشت : دوست عزیزم ، همیشه بیاد داشته باش که در دلم هستی.هیچ گاه دوستانم را - چه آنها که رفتند و چه آنها که ماندند- را فراموش نمیکنم و نکرده ام .
پی نوشت پی نوشت : خدای عزیز ، چرا زندگی واقعی شبیه خیال پردازی های کودکی هایم نیست ؟
آخرین پی نوشت : کاش در کوهای آلپ زندگی میکردم !!!(؟)(این را گفتم که سخن ختم به خیر شود !)
قهرمان بازنده ها !
هادی