سلام
یه شعر جدید:
خواب
این چه خوابی است مرا؟
روی پر من در خواب،
"میتراود مهتاب"
و چطور آمده ام من اینجا؟
من که صد سال پرنده نشدم
هرچه درد و غم کشیدم اما...
باز برنده نشدم.
گرچه این خواب امیدی است مرا.


سلام
یک شعرجدید ...
به فکر روز نوروزم هنوزم
آیا نوروز یک روز نوست؟
درون بند و زندانم دگر بار
نمیدانم که چه، امد به روزم
دراین زندان سرد و وحشت آلود
به فکر روز نوروزم هنوزم
تنم بی جان و زخمی شد ولیکن
نشد بهتر نه شبها و نه روزم.
به زندان زندگی کردم نه دنیا
تمام است این خراب عمر دوروزم
چرا تاریک و سرداست زندگانی؟
چرا از عمق قلبم کینه توزم؟
چرا یاری نیامد پس ملاقات
چرا باید که من تنها بسوزم؟
چرا تنها بَریدم بر سر دار؟
چرا مردم کفن بر من بدوزند؟
****
در این زندان سرمازا دگر بار
به فکر روز نوروزم هنوزم
به فکر آنچنان روزی که شاید
زخمِ تن را من به دست خود بدوزم
همه یخ ها شکسته گل بروید
چه خرّم،سبز باشد حال و روزم.
موفق باشید
سلام
امروز داشتم مقدمه کتاب اخر شاهنامه مهدی اخوان ثالث رو میخوندم که منو با چند تا سوال
بسیار اساسی مواجه کرد
اول:دو سالی میشود که یک سری افکار موزونم رو کتابت میکنم با یک سر هم بندی تو این
وبلاگ پخش میکنم.ایا این نوشته ها ارزش به خصوصی داشته اند و جدا از یک سری مشکلات
تکنیکی واقعا شعر بوده اند؟قطعا خیر.
دوم:با این روند به جایی میشود رسید؟باز هم قطعا خیر
میدونم که تو این سال تونستم با تجربه و مطالعه اشهار دیگران، یه خورده منظم نوشتن رو
یاد بگیرم.ولی فکر میکنم حالا وقتشه که عمیق تر فکر کنم. بیشتر مطالعه کنم و بیشتر بدونم.
این پست رو دادم که به هم قطارای خودم هم بگم که کاری که ما داریم میکنیم خوب هست و کافی نیست.باید خیلی باحوصله ادامه داد و بسیار مطالعه کرد.
تا اطلاع ثانوی هدفم این خواهد بود.
پس سعی میکنم با دانش بیشتر بنویسم.
جنگلی نمونده باقی!
محیط زیست به محیط نیست تبدیل میشود!!!
میکشم من فریاد!
ازاین آتیش پلید
که درختای قشنگ سرزمینم رو درید
که اومد جنگلُ تیکه پاره کرد
کسی هم صدای پاشو نشنید!

میکشم من فریاد!
که یه عده بی سواد
اومدن به جای اطفاع حریق
جنگلو دو دستی بردن زیر تیغ

میکشم من فریاد!
تو گوش اون افراد
که میگن "کدوم حریق ؟ کدوم حریق؟
بیکفایتا شدن رئیس ما!
ای دریغُ ای دریغُ ای دریغ.


سلام...
وای اگر سنگ بودم
و می فهمیدم
که تحرک در چیست
زندگی برای من بهتر بود.
و اگر باد آسمانی بودم
میتکاندم گل را
می زدم بوسه به هر بود و نبود
و تنم اسیر این زمانه ی پیر نبود.
اه که من انسانم
که برای خود هیچ
و برای دگری هیچ
و برای همه عالم هیچ ندارم که از او بهتر باشد!
همه زیبایی دنیا به من و من به چهان هیچ،
نگفتم که همه زندگی ام در به در چیست؟
«زمستان» اثر کاندینسکی vasily kandinsky winter