X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
تاریخ : پنج‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1386 | 13:21 | نویسنده : هادی

سلام دوستان

یه موضوع جدید به موضوعاتم اضافه کردم

میخام خاطرات باحالم رو بنویسم فقط نظر یادتون نره


زنگ ادبیات فارسی...

روز دوشنبه بود و ما امروز ادبیات داشتیم منم که نمیدونستم باید تمرینات رو

مینوشتیم زنگ اول(ورزش)نشستم تند و تند تمرینات رو نوشتم ولی خودم

نفهمیدم چی چی نوشتم یک سری چرت و پرت سر هم کرده بودم البته برای

جلوگیری از سوء تفاهم بگم که من در درس ادبیات تو کلاس بهترینم!!!!!!!!!

بالاخره زنگ ادبیات فرا رسید و همه رفتن تمرین حل کردن تا نوبت من شد

من هم که به خودم امید وار با شور و اشتیاق پاشدم رفتم پای تخته و جواب

رو خوندم بعد معلم گفت : چی چی؟؟ یه بار دیگه بخون؛ من هم دوباره خوندم

بعد گفت شما که اینقدر بهره هوشی داری چرا ناسا نخواستت؟؟منم که شاد

فکر کردم داره تعریف میکنه بعد گفت اخه مرتیکه ابله فلان فلان این چییه که 

نوشتی ؟؟؟ منم که انگار برق ۲۲۰ولت بهم وصل کرده باشن قرمز کردم

حالا ول هم نمی کرد که هی میگفت دوباره بخون وای نمیدونید که داشتم

اب میشدم چون ۴۰نفر داشتن نگاهم میکردن من هم خیلی اروم گفتم

اقا جون من بی خیال شو بعد گفت سوال بعد رو بخون از شانس گند من 

سوال بعدی رو ننوشته بودم گفتم:اقا این یکی رو جواب ندادیم گفت اجب

چیکار میکردی پس ؟؟؟سوال بعد رو بخون من هم که داشت مثل ابشار از

سر و صورتم اب میریخت و میدیدم که سوال بعد هم چرت و پرت نوشتم در یک

لحضه نوشته هام رو عوض کردم و جواب سوال رو گفتم بعد معلم نگاه کرد

دید که هم قرمز شدم و هم دارم میلرزم وهم خیس عرق شدم گفت پسر

چرا انقدر عرق کردی گفتم اقا عرق شرمه اینو که گفتم یه جورایی حال کرد

و گفت بسیار خوب من هم داشتم میرفتم بشینم که گفت اقا جون مادرت

حد اقل اینو که گفتی بنویس بعد برو من هم نوشتم وای گچه تو دستم میلرزید

و خطم تغییر کرده بود خلاصه نوشتم و اومدم نشستم و نامرد تا اخر زنگ داشت

منو نگاه میکرد زنگ که خورد بدو بدو زدم به چاک!!!!!!!  


اینم یه عکس از بازی مورد علاقم

   شاهزاده ایرونی