X
تبلیغات
نماشا
رایتل
تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1387 | 13:25 | نویسنده : هادی

سلام بر دوست داران (جدید) 

 

بار دیگر ... 

 

یک قسمتی از قوطی کهنه شادی های من. 

 

کودکی میدوید. اسمان ابی بود.کوچه ها خاکی وجوبی در ان.مسجددوباره نغمه میخاند 

من در دل پس کوچه های نزدیک خیابان در راه بودم . خورشید میخروشید.چشمهایم را بستم مقصد را تجسم کردم.چغدر زیبا بود.کیفم(kif) بر دوشم لنگر میانداخت.چون باد میدویدم .برگ ها زیر  

پاهایم خرچ خرچ میکردند .اسمان ابی بود.قله ای برف الود را در پس هوایی دود الود میدیدم . 

خانه نزدیکتر شد .تند تر دویدم. بی خیال از انچه در پیش روست و به امید داشتن کلید باز کردن در  شاد بودم.به خانه رسیدم.دست در جیب چپ ، دست در جیب راست ، کلید نایافتنی بود انگار.یکباره هوا سرد شد.نمیدانم کلید را چه کردم . شاید در مسیر افتاده بود .نه ممکن است در مدرسه هنگام هجوم به بیرون .شاید ، قطعی نیست. هیچ چیز قطعی نیست.در هم حال اسمان همچنان ابی است.ده دقیقه ای منتظر ماندم.میرفتم به جلو ، میرفتم به عقب.ناگهان اصول  یادم امد. امروز کسی خانه نبود و من باید چند ساعتی همانجا میماندم.قانون دیگر:همیشه نا اصولهایی هستند. بله!! نا اصول ها! پیش به سوی خانه.زنگ را زدم . =>چند ثانیه سکوت . مادرم جواب داد . به منزل رفتم و گفتم:مادر مگر قرار نبود امروز مدرسه باشی؟؟؟؟؟ گفت:پسرم امروز دانش اموزان به اردو رفتند و من بی کار بودم. خوب چه کار بهتر از اینکه زودتر به خانه برگردم تا گل پسرم پشت در نماند.چون امروز اشتباها کلیدش را برداشته بودم!!!!  

 نتیجه گیری:همیشه علاوه بر اصولها به نا اصولها هم پایبند باشیم.(ایول بابا نکته اخلاقی)

(بر اساس یک داستان واقعی) 

 

خوب نظر،انتقاد،پیشنهاد و یا هرچیز دیگه در مورد وبلاگ هست در قسمت نظرات بگین(مثل فحش)  

البته در مورد این پست هم منتظر نظر های امیدوار کننده و کور کننده شما هستم.  

راستی یه چیز باحال پیدا کردم.اونایی که به تمبر علاقه دارن میتونن یه کلکسیوت تمبر های قدیمی و جدید رو در این لینک ببینن(برای دیدن انها روی سال مورد نظر کلیک کنید. 

                            کلکسیون تمبر

با تشکر زیاد 

 

و

 

درود بر شما 

 

تا بعد